|
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
سلام این پست آخر این وبلاگه/ خیلی این وبلاگ و دوستانی که بهم سرمیزدن رو دوست داشتن.در واقع اینجا آرامش میگرفتم اما باید ببندمش. شاید با یه وبلاگ دیگه بعدها اومدم. خدانگهدار
نگاه کن پ.ن: احساس میکنم بد بازی را باختم…
خدایا این روزها دلم گرفته ، دلتنگم و خسته ، خودت عنایت کن ! پ.ن: نا امیدی گناهه اگه اینا رو مینویسم فقط دلم گرفته
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور / پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم سالها منتظر سیصد و اندی مردیم / آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم وقتی آمد خبر رفتن ما را بدهید / به گمانم که بنا نیست که یارش باشیم
تو باور نداری این حرف ها را !
مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم . مهم آن است که چند لحظه ی بهاری با هم زندگی خواهیم کرد ... پ.ن.: چه عدالت جالبی من با دل مینویسم
من کیستم
که عمق درد های تو را بفهمم؟؟ تشنگی من با تشنگی تو درد من با درد تو نگاه من با نگاه تو فهم من با فهم تو و.... تفاوتها دارد همانطور که: زندگی من با زندگی تو... پس درک شما کاری به محال نزدیک
است من فقط می توانم بر آستانه برده
سیاهی که در کنار شما شهید شد زانوی ارادت بر زمین بزنم.....ای
حسین عزیز
من زنم و تو مرد بمان
او خواست که من زن باشم تا به دوش بکشم بار تو را که مردی من زنم و ناقص العقل با همین عقل ناقصم ازچه ورطه هایی که نجاتت ندادم من زنم که یاد گرفته ام عاشق بمانم و همیشه متهم به هرزگی شدم من زنم کوه را حرکت میدهم بدون اینکه کلمه ای از خستگی به زبان آرم وتو همواره ناراضی سنگریز ه ها را جابجا میکنی سکوت وصبر درزمان خشم تو مال من لذتهای شبانه وخوابهای شیرین مال تو عادلانه است ؟؟؟ آری من زنم همچنان به تو اعتماد میکنم وعشق می ورزم به مردانگی ات خواهم بالید وتو مرد بمان و این راز را که من از تو مرد ترم به هیچ کس نمیگویم.
|
About![]()
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
Home
|
حکایت من
حکایت کسی است که عاشق دریا بود، اما قایق نداشت.
دلباخته سفر بود، اما همسفر نداشت.
حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد،
زخم داشت و ننالید.
گریه کرد اما اشک نریخت.
حکایت من،حکایت کسی است که پر از فریاد بود، اما سکوت کرد تا همه ی صداها رو بشنود!!!