تبليغاتX
!!!كنok فكرنكن

!!!كنok فكرنكن

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
... اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت22:20توسط moosh mooshi | |

سلام

این پست آخر این وبلاگه/

خیلی این وبلاگ و دوستانی که بهم سرمیزدن رو دوست داشتن.در واقع اینجا آرامش میگرفتم اما باید ببندمش.

شاید با یه وبلاگ دیگه بعدها اومدم.

خدانگهدار

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت15:23توسط moosh mooshi | |

نگاه کن
دیگر گریه نمیکنم
بی تابی نمیکنم
قول داده بودم زود خوب شوم
فراموش کنم چه سخت باختم
لبخندم را ببین گوشه لبم
خوبه خوبم
فقط نفس نمیکشم......


پ.ن: احساس میکنم بد بازی را باختم…
حواست هست ؟؟؟
من یارت بودمـ نه حریفت !!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت0:1توسط moosh mooshi | |



گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی
خنده بر لب میزنم تاکس نداند راز من



خدایا این روزها دلم گرفته ،

دلتنگم و خسته ،

خودت عنایت کن !




پ.ن:

نا امیدی گناهه اگه اینا رو مینویسم

تو وب دلیل نا امیدی من نیست!!

فقط دلم گرفته



+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت23:15توسط moosh mooshi | |

این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور / پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم

سالها منتظر سیصد و اندی مردیم / آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

وقتی آمد خبر رفتن ما را بدهید / به گمانم که بنا نیست که یارش باشیم

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت11:16توسط moosh mooshi | |

تو باور نداری این حرف ها را !

وگرنه ... 

من سالهاست برای آنکه در فال ِ تو باشم

در قهوه تــو... غرق شده ام ...!


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت19:0توسط moosh mooshi | |

مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم . مهم آن است که چند لحظه ی بهاری با هم زندگی خواهیم کرد ...


پ.ن.:

چه عدالت جالبی

من با دل مینویسم
تو با چشم میخوانی
تــــازه
اگر بخوانی
اگـــــــــــر

+نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت22:19توسط moosh mooshi | |

حکایت من

حکایت کسی است که عاشق دریا بود، اما قایق نداشت.

دلباخته سفر بود، اما همسفر نداشت.

حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد،

زخم داشت و ننالید.

                گریه کرد اما اشک نریخت.

حکایت من،حکایت کسی است که پر از فریاد بود، اما سکوت کرد تا همه ی صداها رو بشنود!!!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت18:13توسط moosh mooshi | |

من کیستم که عمق درد های تو را بفهمم؟؟

تشنگی من با تشنگی تو

درد من با درد تو

نگاه من با نگاه تو

فهم من با فهم تو

و....

تفاوتها دارد

همانطور که:

زندگی من با زندگی تو...

پس درک شما کاری به محال نزدیک است

من فقط می توانم بر آستانه برده سیاهی که در کنار شما شهید شد

زانوی ارادت بر زمین بزنم.....ای حسین عزیز

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت18:10توسط moosh mooshi | |

من زنم و تو مرد بمان 

او خواست که من زن باشم

تا به دوش بکشم بار تو را که مردی

من زنم و ناقص العقل با همین عقل ناقصم

ازچه ورطه هایی که نجاتت ندادم

من زنم که یاد گرفته ام عاشق بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شدم

من زنم کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی به زبان آرم

وتو همواره ناراضی سنگریز ه ها را جابجا میکنی

سکوت وصبر درزمان خشم تو مال من

لذتهای شبانه وخوابهای شیرین مال تو

عادلانه است ؟؟؟

آری من زنم

همچنان به تو اعتماد میکنم

وعشق می ورزم

به مردانگی ات خواهم بالید

وتو مرد بمان

و این راز را که من از تو مرد ترم به هیچ کس نمیگویم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت22:29توسط moosh mooshi | |